عشق یعنی یه پلاک

تولد حضرت فاطمه (س) و روز مادر مبارکباد

 

صد بهار برابري به كوثر نكنند وان باده ي آتشين به ساغر نكنند

عشاق جهان اگر برايند به هم در عشق برابري به مادر نكنند....

عصاره همه مهرباني ها را گرفتند و از آن مادر را ساختند. شكسپير

مادر والاترين شاعر،چيره دست ترين نقاش،تردست ترين آهنگساز و ماهر ترين پيكرتراش است.
اوشو

هيچ نغمه اي روح پرور تر و د لنشين تر از كلمه مادر وجود ندارد.
جبران خليل جبران

هيچ گلي عطر و رنگ و زيبايي مادر را ندارد.
ارنست همينگوي

براي من مادرم با شكوه ترين زني است كه ديده ام.
چارلي چاپلين

يك بوسه مادرم مرا نقاش كرد.
رافائل

آنگاه كه فرشتگان در آسمانها سر در گوش يكديگر نهاده و نغمه هاي پر شور عشق را سر مي دهند،هرگز نمي توانند كلمه اي آسماني تر از كلمه مادر بيابند.
ادگار آلن پو







(نظر بدهید.) | 12:36 AM جمعه، 22 اردیبهشت هزار و سیصد و نود و یک | نويسنده: سید حسن مهریانپور | موضوع: عمومی

مردی که به پای رزمندگان بوسه می‌زد

 

فرمانده شهید حاج حسین خرازی، فرمانده خوش اخلاق، پرتلاش و پر جنب جوش بود؛ آنقدر که با یک دست زمین را به آسمان می‌دوخت. مقام معظم رهبری هم او را پرچمدار جهاد و شهادت خطاب کرده بود. جا دارد در آستانه شهادت این فرمانده بزرگ، لحظاتی در زندگی و خاطرات او بیندیشیم.

 

 

فرمانده شهید حاج حسین خرازی، فرمانده خوش اخلاق، پرتلاش و پر جنب جوش بود؛ آنقدر که با یک دست زمین را به آسمان می‌دوخت. مقام معظم رهبری هم او را پرچمدار جهاد و شهادت خطاب کرده بود. جا دارد در آستانه شهادت این فرمانده بزرگ، لحظاتی در زندگی و خاطرات او بیندیشیم.

زندگی‌نامه

شهید «حسین خرازی»، در سال 1336ه.ش در خانواده‌ای مذهبی و متدین در شهر اصفهان متولد شد. تحصیلات ابتدایی و راهنمایی و دبیرستان را در همان شهر، در فضایی مذهبی، پشت سر گذاشت و پس از اخذ دیپلم، در آستانه سال 1355به سربازی رفت. پس از پیروزی انقلاب اسلامی، با عضویت در کمیته دفاع شهری اصفهان و درگیری با ضد انقلاب منطقه، نقش فعال و تعیین کننده‌ای ایفا نمود.

در اواسط بهمن ماه سال 1358، به مناطق درگیری با ضد انقلاب در کردستان رفت و به همراه گردان ضربت، به مبارزه با توطئه‌های نیرو‌های چپ و ضد انقلاب پرداخت. مقصد بعدی حسین، خوزستان بود. هنوز روزهای آغازین جنگ بود که حسین به همراه 50 تن از یارانش عازم این خطه شد و در نیمه دوم بهمن ماه سال 59، فرمانده جبهه دارخوین را به عهده گرفت.

در سال نخست جنگ، جبهه دارخوین، به کلاس درس مجاهدت و خودسازی تبدیل شد و عملیات «فرمانده کل قوا» در این جبهه با موفقیت به انجام رسید. در همین منطقه، هسته اصلی «تیپ 14 امام حسین(ع)» شکل گرفت که بعدها ثمرات مهمی برای کشور به ارمغان آورد.

عملیات «خیبر»، نبردی بود در منطقه «طلائیه» که «حاج حسین» دست راست خود را در جریان آن تقدیم آرمان‌هایش کرد و سرانجامِ حیات سراسر عاشقانه او در عملیات تکمیلی کربلای پنج، به تاریخ هفتم اسفند ماه 1365، رقم خورد.

خاطرات:

جرم، برپایی جلسه قرآن

حسین سرباز شده بود و برده بودنش قوچان. چند وقتی بود ازش بی‌خبر بودیم. یک روز بلند شدم رفتم سری بهش بزنم و احوالی بگیرم. وقتی رسیدم به پادگان، از دژبان جلوی در پرسیدم: حسین خرازی را کجا می‌شه پیدا کرد؟
گفت: حسین الان تو مسجده!

راه را ازش پرسیدم و رفتم طرف مسجد. وارد مسجد که شدم، دیدم چند سرباز را جمع کرده دور خودش و با هم قرآن می‌خوانند. حال و احوال کردیم و من نشستم کناری تا جلسه تمام شود. هنوز مدت زیادی نگذشته بود که یک‌دفعه سرهنگی با غیظ آمد داخل مسجد و سر بچه‌ها فریاد زد که: شماها این ساعت روز این‌جا چه کار می‌کنید؟ کارتان به جایی رسیده که تو پادگان جلسه راه‌ انداختین؟

حسین خیلی آرام و متین بلند شد و رفت جلو. گفت: جلسه نیست جناب سرهنگ؛ داریم قرآن می‌خوانیم!
حرفش را آن‌قدر راحت زد که من لذت بردم. سرهنگ اما گوشش به حرف او نبود. یک گام به طرفش برداشت و سیلی محکمی را نواخت توی گوشش. گفت: فردا خودتو معرفی می‌کنی به ستاد!
همین مسأله باعث شد که فرستادندش به ظفار در عمان؛ جوری که ما گاه تا شش ماه ازش بی‌خبر می‌ماندیم.

رعایت حق مردم
مانور تمام شده بود و برگشته بودیم به مقر. حالا نشسته بودیم دور هم و می‌خواستیم ضعف‌ها و قوت‌ها را بررسی کنیم. شروع جلسه که اعلام شد، حسین «بسم الله» را گفت و گفت: قبل از هر چیز باید بگم در بخش کوچکی از زمین‌هایی که در آن‌ها مانور برگزار شد، گندم دیم کاشته شده بود. این گندم‌زار در طول مانور، آسیب دید. یک نفر باید بره خسارت وارده را برآورد کنه و بعد صاحبش را پیدا کنه تا خسارتش را پرداخت کنیم!

جنگ را فراموش نکنی
حسین تصمیم گرفت سر و سامانی به زندگی‌اش بدهد و به سنت پیامبرش عمل کند. آمد سراغ مادر من که برایش به اصطلاح آستین بالا بزند. با شوخی به مادرم گفت: من پنجاه هزار تومان پول دارم؛ با این پول می‌خواهم هم خانه و ماشین بخرم و هم زن هم بگیرم. نظر شما چیه؟

مادرم خندید و خوشحال از این تصمیم شروع کرد به جستجوی یک عروس مناسب و مومن. بالاخره و پس از دیدار و گفت و گو با افراد مختلف، به دختری مؤمنه برخورد. قرار مدار ملاقات و خواستگاری گذاشته شد و طرفین به توافق و تفاهم رسیدند. مراسم عقد در حضور رهبر کبیر انقلاب امام خمینی(ره) برگزار شد. آن روز لباس دامادی حسین، پیراهن سبز سپاه بود.
دوستان حسین که از این اتفاق بسیار شاد بودند، به میمنت آن و به عنوان کادوی عروسی، یک قبضه تیربار گرنیوف را به همراه سی عدد فشنگ، کادو کردند و به بهش هدیه دادند. آن‌ها روی کاغذ کادو و به شوخی، نوشته بودند: جنگ را فراموش نکنی!
ما همه البته می‌دانستیم که حسین نه آن روز، و نه هیچ روز دیگر جنگ را فراموش نمی‌کند. او فردای روز عروسی، با خانمش خداحافظی کرد و راه جبهه را در پیش گرفت.

ماه عسل
برای خواندن خطبه عقد، رسیده بودند خدمت حضرت امام. امام (ه) بعد از اجرای عقد، مقداری وجه نقد هدیه داده بودند بهشان تا با آن بروند مشهد زیارت و به اصطلاح ماه عسل. حسین هدیه را از دستان مبارک حضرت امام قبول کرده بود، اما وقتی از محضر ایشان مرخص شده بود، جلوی در پاکت پول را داده بود به مرحوم آقا سید احمد و گفته بود: خیلی دوست دارم به پیشنهاد آقا عمل کنم و بروم زیارت، اما هر چه فکر می‌کنم می‌بینم زیارت را پس از جنگ هم می‌شه رفت!
و بعد به همراه خانمش راه اهواز شده بودند.

نگاه به معنا
اصولاً نگاه حاج حسین به مسائل، سوای نگاه بود که ما داشتیم. بیشتر می‌دیدم که از ظواهر امور گذر می‌کند به باطن و معنا را می‌بیند. این بود که باورهایش برای ما عجیب بود. برای نمونه، یادم است یک مأموریت داد برویم مقر برای تهیه تدارکات. اما قبل از این‌که راهی‌مان کند، گفت: وقتی می‌روید قرارگاه تدارکات بگیرید یا مهمات بگیرید، دروغ نگویید؛ آمار اشتباه ندهید. هر چه توی انبار دارید بگویید. من نمی‌خواهم خدای ناکرده بچه‌های مردم غذای شبهه‌ناک، غذایی که با یک دروغ تهیه شده بخورند. چون اگر غذای شبهه‌ناک یا غذایی که بر اساس آمار نادرست به دست آمده بخورند، این غذا در جنگیدن آن‌ها اثر می‌گذارد؛ آنان نمی‌توانند خالصانه و با تمام وجود بجنگند. اگر خدای ناکرده چنین اتفاقی بیفتد، ما مسئول هستیم و باید در پیشگاه خدا پاسخ بدهیم.

می‌گفت: اگر مهمات آرپی‌جی را بیش از سهم خودتان بگیرید، بسیجی به جای این که آن را به تانک دشمن بزند، توی هوا شلیک می‌کند؛ بنابراین، ما باید وظیفه شرعی خود را انجام دهیم؛ خدا بقیه کارها را درست می‌کند.

همه ‌چیز برای همه کس
گرما‌زده شده بود و منتقلش کرده بودیم بیمارستان. بیمارستان هم شلوغ بود. گرمای هوا همه را از پا انداخته بود. دکتر که آمد، معاینه‌اش کرد و بعد سرم وصل کرده بهش. گفت: بهش برسید؛ خیلی ضعیف شده.
رفتم میوه و شیرینی‌ای که برایش کنار گذاشته بودند، آوردم. گفت: نمی‌خورم.
گفتم: چرا آخه؟
مریض‌های دیگر را نشانم داد و گفت: این‌ها رو برای چی آورده‌اند این‌جا؟
گفتم: خب، آن‌ها هم مثل شما گرمازده شده‌اند
گفت: پس می‌بینی که فرقی با من ندارند.
گفتم: حسین آقا، همه‌شان سهم‌شان را گرفته‌اند!
گفت: نمی‌شه. هر وقت همه بچه‌های لشکر از این چیزها داشتند بخورند، من هم می‌خورم!

تخفیف دژبان به فرمانده لشکر
یک ‌بار وقتی می‌خواسته وارد موقعیت نظامی‌ شود که خود فرمانده آن‌جا بوده، دژبان تازه جوانِ تازه‌واردی که او را نمی‌شناخته، جلویش را می‌گیرد و کارت شناسایی می‌خواهد. نه حسین و نه همراهانش، هیچ کدام ورقه شناسایی نداشته‌اند.
دژبان می‌گوید: بدون کارت نمی‌توانم اجازه ورود بدهم!
یکی از همراهان عصبانی می‌شود و داد می‌زند: راه را باز کن ببینیم!
دژبان جوان هم کم نمی‌آورد و همه آن‌ها را از ماشین پیاده می‌کند تا سینه خیز بروند بلکه از این پس یادشان بماند بدون کارت در منطقه تردد نکنند. حسین و دوستانش پیاده می‌شوند. دژبان با دیدن وضع جسمانی حسین که یک دست نداشته، به او تخفیف می‌دهد و می‌گوید: فقط تو، ده مرتبه بشین و پاشو!
در همین گیر و دار، یکباره سر و کله مسئول دژبانی پیدا می‌شود. او سراسیمه و پرخاش کنان به طرف دژبان جوان می‌دود و می‌گوید: تو مگر نمی‌دانی ایشان فرمانده لشکر هستند؟
این حرف، چهره دژبان را درهم می‌کند. حسین اما مهلت ناراحتی و شرمندگی به او نمی‌دهد؛ پیش می‌رود و با تبسمی حق شناسانه در آغوشش می‌کشد و می‌گوید: تو وظیفه‌ات را خیلی خوب انجام دادی.

غریب
شنیده بودم حاج حسین توی منطقه است اما نمی‌شناختمش. شب که وقت خواب شد، دیدم یکی آمد دم سنگر و بعد از سلام و حال و احوال، گفت: برادر، می‌شه من امشب جا بخوابم؟
اول مسأله را کمی سبک سنگین کردم و بعد گفتم: می‌تونی بخوابی، ولی ما پتوی اضافی نداریم.
گفت: «اشکالی نداره!» و آمد داخل. وقتی می‌خواست دراز بکشد، برزنتی را که مدت‌ها بود افتاده بود گوشه سنگر نشان داد و پرسید: اون مال کیه؟
گفتم: نه، مال کسی نیست. می‌تونی ازش استفاده کنی!
برزنت را برداشت و کشید رویش و خوابید. صبح که رفتم برای نماز، دیدم بچه‌ها همه ایستاده‌اند و عقب و یک عده دارند او را می‌فرستند جلو تا امام جماعت شود. بچه‌ها بهش می‌گفتند: نمی‌شه حاج حسین این‌جا باشه و ما نماز فرادا بخوانیم!

بوسه بر پای رزمندگان
حاج حسین رزمنده‌ها را عاشقانه دوست داشت و گاه این عشق را جوری نشان می‌داد که انسان حیران می‌شد. یک شب تانک‌ها را آماده کرده بودیم و منتظر دستور حرکت بودیم. من نشسته بودم کنار برجک و حواسم به پیرامونمان بود و تحرکاتی که گاه بچه‌ها داشتند. یک وقت دیدم یک نفر بین تانک‌ها راه می‌رود و با سرنشین‌ها گفت و گوهای کوتاه می‌کند. کنجکاو شدم ببینم کیست.
مرد توی تاریکی چرخید و چرخید تا سرانجام رسید کنار تانکی که من نشسته بودم رویش. همین که خواستم از جایم تکان بخورم، دو دستی به پوتینم چسبید و پایم را بوسید. گفت: به خدا سپردمتون!
تا صداش را شنیدم، نفسم برید. گفتم: حاج حسین؟
گفت: هیس؛ صدات درنیاد!
و رفت سراغ تانک بعدی.

یک استثنا
یک روز بعد از ظهر، با قایق در حال گشت زنی بودیم که با هم برخورد کردیم. حسین با قایقش پیچید جلوی ما و ما ناچار ایستادیم. حال و احوالمان را پرسید و خبر گرفت. گفتیم: خوبیم؛ چند روزی قایق خراب شده بود و حالا ناچاریم صبح تا شب یک‌کله گشت بزنیم.
گفت: ناهار و شام را چکار می‌کنید؟
گفتیم: عصر که می‌شه، می‌پریم پایین، صبحانه و ناهار و شام را یک‌جا می‌خوریم!
پرسید: پس نمازتان را کی می‌خونید؟
گفتیم: همان عصری!
گفت: نه دیگه؛ این را قبول نمی‌کنم!
از قایق پیاده‌مان کرد و همان لب آب با هم ایستادیم به نماز.

انسان بزرگ
در طلائیه، غوغا شده بود. دشمن با توپ و خمپاره همین‌طور یک‌ریز آتش می‌ریخت، به گونه‌ای که به نظر می‌رسید می‌خواهند همه خط ما را یک‌باره نابود کند. ما رفته بودیم چپیده بودیم در عمق سنگر و لحظه شماری می‌کردیم کی یک گلوله هم بیاید بیفتد آن‌جا. بالاخره و پس از لحظاتی کابوس‌گونه، منطقه آرام و آتش دشمن سبک شد. ما آرام آرام از سنگرها آمدیم بیرون. عده‌ای از بچه‌ها به شکلی غریب شهید شده بودند. نزدیک که رفتیم، دیدیم یکی انگار هنوز زنده است و در حال مراقب از آن‌ها. دویدیم طرفش؛ حاج حسین بود. یک دستش قطع شده بود و خون تمام هیکلش را سرخ کرده بود.
یکی از بچه‌ها جلوتر رفت و گفت: حاجی چی شده؟
نگاه به شهدای دور و برش انداخت و گفت: چیزی نیست؛ یک خراش کوچکه!
ما اما از جایمان نمی‌توانستیم تکان بخوریم. همین ‌طور ‌هاج ‌و واج مانده بودیم. باورمان نمی‌شد یکی دستش قطع شده باشد و بعد در کمال خونسردی مراقب اوضاع باشد و چیزی هم به روی خودش نیاورد! نگاه به اجسادی که در دور و اطراف افتاده بودند، انداختم و بعد خودم را در مقایسه با حسین انسان کوچکی دیدم.

سفر با بال شکسته
حسین عاشق جبهه و رزمنده‌ها و عاشق جهاد بود. او حتی وقتی شدیدترین زخم‌ها را در بدنش داشت، نتوانست دوری یارانش را تحمل کند و با همان زخم‌ها راه منطقه شد؛ البته این کار را بدون اطلاع ما انجام داد. فردای روزی که از بیمارستان مرخص شده بود، گفت: حوصله‌ام سر رفته!
دکتر بهش چهل وپنج روز استراحت داده بود. گفتم: فعلاً باید تحمل کنی!
گفت: نمی‌تونم!
گفتم: چی ‌کار کنم بابا؟
گفت: منو ببر سپاه بچه‌ها را ببینم.
گفتم نمی‌شود. اصرار کرد؛ دیدم صلاح نیست حرفش روی زمین بماند. بلند شدم و بردمش سپاه. آن‌جا که رسیدیم، به من گفت: شما برید، خودم برمی‌گردم.
ناچار تنها برگشتم. تا 10 شب، ازش خبری نشد. ساعت 10 تلفن کرد، گفت: من اهوازم؛ بی‌زحمت داروهام را بدید یکی برام بیاره!

مهیای شهادت
حسین خودش حس کرده بود که دیگر وقت رفتن است. دو روز قبل از شهادتش بود که گفت: خودم را برای شهید شدن کاملاً آماده کرده‌ام.
با این حرفش البته ما هم به فکر افتادیم اما چه کسی باور می‌کرد که به این زودی. وقتی خبر شد ماشین غذای رزمندگان خط مقدم را در بین راه زده‌اند، بسیار ناراحت شد. با بی‌سیم از مسئولین تدارکات درخواست کرد تا هر چه زودتر، ماشین دیگری بفرستند. چند ساعت بعد ماشین حامل غذا جلوی سنگر ایستاد و حاج حسین برای بررسی وضعیت ماشین از سنگر خارج شد. یکی از تخریب‌چی‌های از خط بازگشته در حال مصاحفه با او بود. تخریب‌چی می‌خواست پیشانی حسین را ببوسد که یک‌باره صدای مهیب انفجاری بلند شد و دیدیم که قامتش خم شد و بعد پیکرش بر زمین افتاد. من بلافاصله سر را بلند کردم و ترکش‌هایی درشت را بر سر و گردن او دیدم. آن روز، هشتم اسفند سال 1365 بود؛ روزی که حاج حسین خاک خون‌آلود را به خاکیان وانهاد و خود همچون پرنده‌ای سفید و پاک رو به آبی بی‌انتها و قدسی پرواز کرد.

اتفاق
پیرمردی آمد و سراغ حاج حسین را از من گرفت. گفتم: داخل سنگر منتظر باش، آمد خبرت می‌کنم!
ساعتی بعد، توی محوطه بودم که دیدم حاج حسین آمد. همین که خواستم بروم به پیرمرد خبر بدهم، دیدم خودش زودتر خبر شده و از سنگر دوید بیرون. بچه‌ها جمع شده بودند دور ماشین حاجی. رفتم دست پیرمرد را گرفتم و بردم طرف ماشین. گفتم: بیا پدرجان؛ این هم حاج حسین!
پرسید: چی صداش کنم؟
خندیدم: هر چی دلت می‌خواد!
سرش را تکان داد و رفت. ایستادم به تماشا. حاج حسین داشت با راننده‌اش حرف می‌زد که پیرمرد دست گذاشت روی شانه‌اش. حاجی برگشت طرفش. همدیگر را بغل کردند. پیرمرد بلند شد برای بوسیدن پیشانی حاجی که صدای سوت خمپاره آمد. همه خوابیدیم روی زمین. خمپاره افتاد همان نزدیکی و منفجر شد. یکی دو دقیقه بعد، وقتی از زمین بلند شدیم، دیدیم همه سالم هستند غیر از حاجی و راننده‌اش.

تعهد در دم آخر
حاج حسین و راننده‌اش هر دو ترکش خورده بودند و هر دو هم از گلو مجروح شده بودند. همین طور خون فواره می‌زد و سر و سینه‌شان را سرخ می‌کرد. هجوم بردیم برای بستن حاجی و کمک به بند آمدن خون‌ریزی. حاجی اما اجازه نداد. تند تند با سر و دست اشاره می‌کرد به راننده‌اش و می‌گفت: اول اون؛ اول اون!
یکی دو تا از بچه‌ها بلند شدند رفتند سراغ راننده. لب‌های حاجی می‌جنبید: اون زن و بچه داره؛ امانته دست من..
بی هوش شد و بعد از آن من دیگر ندیدمش. حسین پرواز کرد.



(نظر بدهید.) | 12:20 PM یکشنبه، 17 اردیبهشت هزار و سیصد و نود و یک | نويسنده: سید حسن مهریانپور | موضوع: عمومی

عکس /جوجه بسیجی

 

کاربران شبکه های اجتماعی با انتشار تصویری قدیمی از به اسارت گرفتن گروهی از سربازان عراقی توسط یک نوجوان بسیجی نوشتند:

آقایان اماراتی! خوب به این عکس نگاه کنید. همین یه جوجه برای 7 پشتتان کافی است.




نظرات 1 | 1:19 AM چهارشنبه، 6 اردیبهشت هزار و سیصد و نود و یک | نويسنده: سید حسن مهریانپور | موضوع: عمومی

فتوایی دینی که مبنای مذاکرات سیاسی می‌شود

 

بعد از چند سال تهدید و نگاه از بالا (به قول معروف سیاست چماق و هویج) و حتی کشاندن پرونده‌‌ی ایران به شورای امنیت، این بار مذاکرات هسته‌ای کمی متفاوت‌ برگزار شد و با لبخند رضایت و نگاه مثبت دو طرف و به رسمیت شناختن حق طبیعی ایران از سوی مقابل، به پایان رسید. پایانی که به معنای پیروزی منطق ایران است.

مذاکره نوعی معامله است، البته گاهی فقط یک نفر می‌برد؛ گاهی هم هر دو نفر برنده می‌شوند. این حالت متفاوت است با اینکه یک طرف بخواهد طرف مقابلش را به زور بازنده کند. رهبر انقلاب چند سال پیش درباره نحوه برگزاری مذاکرات گفته بودند:

«طرفهاى مذاکره بدانند ملت ایران زنده است. موجود زنده، هم اهل منطق است، هم اهل حرکت است، هم اهل تعامل است، هم اهل دفاع است، هم اهل مشت زدن است؛ آن‌جایى‌که لازم باشد… آنچه ما در این زمینه عرض مى‌کنیم، این است که بى‌منطق حرکت کردن، مورد قبول و پذیرش جمهورى اسلامى و ملت بزرگ ایران قرار نمى‌گیرد؛ و اگر به هر شکل تهدیدى در مذاکرات پیش آمد، نشان‌دهنده‌ى عدم برخوردارى از منطق است. اگر منطق باشد، تهدید نیست. اگر تهدید شد، نشان‌دهنده‌ى بى‌منطقى است؛ و بى‌منطقى، ما را از اصل گفتگو و ادامه‌ى همکارى با طرفهاى مربوط به آژانس و غیره باز خواهد داشت.»

به نظرم یکی از مهمترین نکات مذاکرات هسته‌ای، تبیین و تثبیت فتوای رهبر انقلاب درباره حرمت ساخت و استفاده از سلاح اتمی بود. فتوایی مذهبی که کم‌کم سایه‌ی خودش را بر میز مذاکرات سیاسی می‌گستراند و به زبان رسمی و دیپلماتیک تبدیل می‌شود.

البته منظورم این نیست که غربی‌ها مسلمان شده‌اند و گوش به فرمان رهبر ما هستند؛ نه، اما این نکته که فتوای رهبری به عنوان منطق رسمی و سیاسی ما در مذاکرات مختلف (مثلا بین اردوغان و اوباما) به بحث گذاشته می‌شود، نشان دهنده‌ی این است که این منطق در حال اثرگذاری و پذیرفته شدن است.

رهبر انقلاب تاکنون چندین بار در سخنرانی های رسمی و عمومی درباره حرام بودن استفاده از سلاح اتمی صحبت کرده‌اند. مثلا در روز بازدید از ناوشکن جماران تاکید کرده بودند: «این حرف تکرارىِ از دهن افتاده‌ى مهملى که راجع به ساخت سلاح اتمى به جمهورى اسلامى نسبت میدهند، نشان‌دهنده‌ى نهایت ناتوانى اینها حتّى در زمینه‌ى تبلیغات است. جمهورى اسلامى هیچ اصرارى هم ندارد که در دفاع خودش در این قضیه خیلى احساسات به خرج بدهد؛ نه، ما اعتقاد به بمب اتم نداریم، به سلاح اتمى نداریم؛ دنبالش هم نخواهیم رفت. برطبق مبانى اعتقادى ما، مبانى دینى ما، به کار بردن اینگونه وسائل کشتار جمعى اصلاً ممنوع است، حرام است؛ این، ضایع کردن حرث و نسل است که قرآن آن را ممنوع کرده؛ ما دنبال این نمیرویم. ما دنبال آن چیزى میرویم که قدرتهاى سلطه‌گر حقیقتاً از آن باید بترسند، و من اعتقادم این است الان هم از همان میترسند و آن، بیدار کردن روح حماسه و عزت اسلامى است در همه‌ى امت اسلام. ما این کار را خواهیم کرد؛ این را بدانند.»

ایشان همچنین در پیامی به نخستین کنفرانس بین‌المللی خلع سلاح و عدم اشاعه که فروردین ماه سال گذشته در تهران برگزار شد، فتوای تحریم استفاده از سلاح‌های اتمی را تکرار کردند: «به اعتقاد ما افزون بر سلاح هسته‌ای، دیگر انواع سلاح‌های کشتار جمعی، نظیر سلاح شیمیایی و سلاح میکروبی نیز تهدیدی جدی علیه بشریت تلقی می‌شوند. ملت ایران که خود قربانی کاربرد سلاح شیمیایی است، بیش از دیگر ملت‌ها خطر تولید و انباشت این گونه سلاح‌ها را حس می‌کند و آماده است همه‌ی امکانات خود را در مسیر مقابله با آن قرار دهد. ما کاربرد این سلاح‌ها را حرام، و تلاش برای مصونیت بخشیدن ابناء بشر از این بلای بزرگ را وظیفه‌ی همگان می‌دانیم

این فتوا و پیام رهبری به ‌عنوان بالاترین مقام مسئول در کشور مورد توجه رسانه‌های مختلف قرار گرفت، هرچند برخی رسانه‌های غربی سعی کردند با شیطنت این موضع را تحریف و آنرا ناشی از تقیه در مذهب شیعه معرفی کنند! علی رغم همه اینها می‌بینیم که تاکید چندباره بر این فتوا به عنوان منطق مذهبی و سیاسی ایران، در مذاکرات رسمی دپلماتیک مورد استناد قرار می‌گیرد و حتی به رییس جمهور آمریکا و وزیر امور خارجه‌اش هم ابلاغ می‌شود.

نفس همین مساله یعنی توجه به یک فتوای دینی در مذاکرات سیاسی، یک برگ برنده برای ما و همه مسلمانان است. مخصوصا از این جهت که سیاست به مفهوم رایج آن در دنیا، با اخلاق، دیانت و صداقت نسبتی ندارد. در جهان کنونی جنایتکارانی بر دولت‌ها حکومت می‌کنند که خیلی راحت دیگران را تهدید می‌کنند، قتل عام می‌کنند، از بمب اتم استفاده می‌کنند. مثلا آمریکا تنها کشوری است که از سلاح‌ اتمی استفاده کرده و همچنان برخی کشورها را تهدید می‌کند که از این سلاح علیه آنها استفاده می‌کند!

در چنین دنیایی و با وجود چنین حاکمانی، رهبر دینی و سیاسی ایران به صراحت تاکید می‌کند که ما هیچگاه دنبال سلاح اتمی نمی‌رویم و آنرا حرام می‌دانیم. یعنی تبیین سیاست و قدرت بر مبنای اخلاق و اصول انسانی و اسلامی. این موضع رهبری حتی با موضع رییس جمهور خودمان هم متفاوت است که گفته ما دنبال بمب اتم نیستیم، اما اگر بخواهیم بسازیم از کسی نمی‌ترسیم! (البته منظورم این نیست که آقای احمدی‌نژاد موافق بمب اتم است، خیر، بلکه شیوه بیان مخالفت او کمی عجیب است!)

باز هم تکرار می‌کنم که انتظار نداریم امریکا و اروپا به خاطر این فتوا دست از دشمنیشان با ایران بردارند. اصلا اشتباه است که خیال کنیم دشمنی آنها با ما فقط و فقط به خاطر برنامه هسته‌ای ایران است. اخیرا گلوبال ریسرچ نوشته بود که مخالفت غرب با برنامه هسته‌ای بهانه‌ است، هدف اصلی سرنگونی جمهوری اسلامی است! رهبری هم قبلا به این نکته اشاره کرده بودند :

«اعتقاد من این است؛ آنقدرى که اروپا و امریکا به مسأله‌ى انرژى هسته‌یى تظاهر مى‌کنند و وانمود مى‌کنند نگران این قضیه هستند، نگران نیستند. خودشان هم مى‌دانند که ما دنبال سلاح هسته‌یى نیستیم. ما مرتب تکرار مى‌کنیم، اصرار مى‌کنیم؛ آنها «نه» مى‌گویند و سرى تکان مى‌دهند! درحالى‌که مى‌دانند ما دنبال سلاح اتمى نیستیم. مسأله، مشغول کردن نظام اسلامى است. یکى از اهداف عمده‌ى اینها این است که نظام اسلامى را مشغول کنند؛ ذهن مدیران، مسؤولان، مجلس، دولت و دست‌اندرکاران گوناگون را از مسائل جارى و کارى کشور در بخشهاى مختلف – چه بخش قضایى، چه بخش اجرایى، چه بخش تقنینى – منصرف و غافل کنند. این مسأله هم که حل بشود، باز مسأله‌ى دیگرى درست خواهد شد!»

 

پی نوشت: مذاکره بعدی ایران و ۱+۵ سوم خردادماه در بغداد برگزار می‌شود. سوم خردادی که یادآور پیروزی بزرگ ایران بر رژیم بعثی عراق و حامیان غربیش است. سوم خرداد امسال درحالی از راه می‌رسد که مردم ایران، هم آن پیروزی تاریخی را جشن می‌گیر‌ند و هم نظاره‌گر یک پیروزی سیاسی دیگر هستند. ایرانی‌ها این‌بار به عراقی پای می‌گذارند که دیگر هم‌پیمان غرب علیه ایران نیست بلکه جزوی از ائتلاف ایران و مقاومت در منطقه است!



(نظر بدهید.) | 1:44 AM پنجشنبه، 31 فروردین هزار و سیصد و نود و یک | نويسنده: سید حسن مهریانپور | موضوع: عمومی

از کوچه‌ های مدینه تا خیابان‌های منامه/عکس

 

فرقی نمیکند در کوچه های مدینه یا در خیابانهای مـنامه؛ دســتِ شـرطـههای حـجاز هـــمـــیشه ســنگیـــن است...



(نظر بدهید.) | 1:05 PM چهارشنبه، 23 فروردین هزار و سیصد و نود و یک | نويسنده: سید حسن مهریانپور | موضوع: عمومی

ایام شهادت بانو فاطمه زهرا (س) تسلیت باد

 

نخستین ستاره ای بودی که در عرش به خورشید نبوت رسیدی؛ ستاره ای نیلی به رنگ جراحت آسمان و زخم زمان. ای ام ابیها! ای مهربان ترین مادر، حبیبه ی حق و شفیعه ی حشر! پدر و مادرم فدای پینه ی دست هایت باد. تو محور آسیای ایثاری و اولین علت خلقت. ای مادر رسالت و همتای ولایت! به روزهایی می اندیشیم که پس از واقعه ی عظیم غدیر، همراه با حسنین به خانه های اهل مدینه می رفتی و با بیان وحیانی خویش حجت الهی را بر غافلان، تمام می کردی و بدین سان از آغاز، حمایت از ولایت، سرلوحه ی خصایل آسمانی ات بود.
غبار غم از سیمای زیبای علی می زدودی و بر زخم های فزون از ستاره ی پیکرش که نشان از رزم با باطل داشت، مرهم می نهادی. فتوحات مولا، رهین مهربانی توست. هنوز خطابه های رسایت سراج راه مجاهدان است و بر آفاق تاریخ می تابد. پاره ی تن رسول یار بودی و یگانه یاور یکتا امیر عاشقان. تلألؤ ذوالفقارعلی، وامدار عزم و عزت تو بود. آنگاه که بر بی بصیرتان و دنیا پرستان غضب می کردی، غضبناکی آفریدگار قادر، آشکار می شد. رضای تو رضای حق بود و با خرسندی ات، تمامت اهل عرش و ساکنان قدس، قرین شعف می شدند.
وصله های چادر و بوریای خانه ات، تمنیات و تمایلات خاکیان را به هیچ می انگاشت. 





(نظر بدهید.) | 12:14 PM سه شنبه، 15 فروردین هزار و سیصد و نود و یک | نويسنده: سید حسن مهریانپور | موضوع: عمومی

نوروز در جبهه ها

 

نوروز وسفره هفت سین در جبهه هادر هشت سال دفاع مقدس، هشت بهار بر مردم ایران گذشت که طی این سالها بسیاری از رزمندگان در کنار خانواده نبودند و در جبهه ها سال را نو می کردند و یا با فرارسیدن هر بهاری در این هشت سال خانواده هایی بودند که تنها قاب عکس پدر یا برادر شهیدشان زینت بخش سفره هفت سین شان می شد. عده ای از خانواده های ایرانی نیز در بیمارستان در کنار جانبازان خویش سال نو را به یکدیگر تبریک می گفتند و یا در کنار قبور شهدای تازه پر کشیده خود سفره هفت سینی ساده از سنبل و سیب و گلاب و سبزه و.... پهن می کردند و این سنت زیبا از آن پس باقی ماند و ما هر ساله شاهد حضور مردم و خانواده شهدا در گلزار شهدای سراسر کشور در هنگامه تحویل سال هستیم که مردم به برکت این مکان مقدس برای خود و خانواده و کشور و جهان آرزوی خویش را بر زبان می آورند و در حق یکدیگر به درگاه خداوند سبحان دعا می کنند

نوروز در جبهه

نوروز و ایام عید که می شد- در شرایط عادی جبهه و جنگ – تا پنج روز از صبحگاه خبری نبود. عیدی بچه ها، سکه های یک تا پنجاه ریالی و اسکناسهای صد تا هزار ریالی متبرک به دست امام(ره) بود؛ همچنین پولهایی که یادگاری نوشته خود بچه ها یا فرماندهان بود.غذاهای این ایام بهترین غذاها بود و پذیرایی با میوه و شیرینی در همه جا دایر. در کنار همه این نعمتها، مراسم جشن و سرور بود؛ تئاترها و نمایشنامه های نشاط آور که بچه ها خود تهیه و اجرا می کردند و نمایش فیلمهای سینمایی که زحمت تدارک آنها را نیروهای واحد تبلیغات می کشیدند.

در این ایام بچه ها راه می افتادند برای عرض تبریک از محل فرماندهان شروع می کردند و بعد به سنگرهای مجاور می رفتند در حالی که همه با هم می گفتند: برادرا، برادرا عید شما مبارک. اهل سنگر هم جواب می دادند، یا به شوخی چیزی می گفتند و از میهمانان دعوت می کردند به داخل سنگر آنها بروند و پذیرایی بشوند.

هفت سین جبهه

سنت \"هفت سین\"چیدن در سفره شب عید را بعضی حفظ کرده بودند منتها با صبغه جنگی آن. مثل هفت سین گردان تخریب لشکر 27 که عبارت بود از:1-مین سوسکی2- مین سبدی3- سیم تله4- سیم چین5- سیم خاردار6- سرنیزه7- سی چهارC4)) نوعی خرج و مواد منفجره غیر حساس، سوزن اسلحه، سیمینوف، سمبه و سنگر را هم به عنوان مواردی از هفت سین ذکر کرده اند که در واحدهای دیگر معمول بوده است.

-small;" face="tahoma,arial,helvetica,sans-serif" size="2">آغاز سال نو و جشن نوروز با دید و بازدید و تبریک و تهنیت و عیدی دادن و عیدی گرفتنها کم و بیش در منطقه نیز جریان داشت، منتها با همان رنگ و روی منطقه ای. موقع تحویل سال، بعضی سفره هفت سین می انداختند، که سین های آن بسته به نوع رسته بچه ها توفیر می کرد. در تخریب که بیشتر با مین سروکار داشتند به نحوی بود و در زرهی به نحو دیگر، و به همین ترتیب بود در سایر واحدها.

اگر موقع نوروز و حلول سال نو بعد از عملیات بود، قضیه صورت دیگری داشت. عکس شهدای عملیات را سرسفره می چیدند، به سرلوله تفنگ ها پرچم سرخ می زدند، وصیت نامه یا نوار صدای دوستان در لحظات قبل از شهادت را سر سفره می گذاشتند، جای شهدا و مفقودالاثرها را خالی می کردند... بعد که دلهای داغدار جمع می شدند، برادرانی که جراحت سطحی تری داشتند و می توانستند روی پای خود بایستند می آمدند و با حضور فرمانده، روحانی و طلبه گردان شروع می کردند به نوحه خوانی و راه انداختن سینه زنی، سپس دعای توسل، که با سوز و گدازی خاص برگزار می شد و شب عید و تازگی زخم گویی بیشتر کبابشان می کرد.

آداب تبریک سال نو در جبهه

لحظه آغاز سال نو، بعضی ها که در خط بودند با شلیک گلوبه ای به سمت دشمن ابراز احساسات می کردند. ناهار روز عید هم بچه ها با چلوکباب و نوشابه پذیرایی می شدند. سکه هایی که به دست امام متبرک شده بود و معمولا حاجی بخشی آنها را توزیع می کرد هم جای خود را داشت؛ همچنین بود آنچه که از تبلیغات گردان می رسید، از قبیل پیام رئیس جمهور، نخست وزیر، اسکناسهای صد ریالی و مثل آن.

 

عیدی دادن در جبهه

نوعی عیدی دادن هم بین خود بچه ها معمول بود، که بعضی خودشان طلب می کردند و نوعش را معین، چنان که یکی از دیگری عبارت \"کتب علیکم القتال\"را می نوشت و در پاکتی تقدیمش می کرد که تا سرحد شهادت نصب العین همرزمش بود. دید و بازدید از گردانهای همجوار و رفتن سراغ فرماندهان و روبوسی با آنها هم از جمله سنتهای حسنه ای بود که در ایام سال نو به ندرت ترک می شد. بچه هایی بودند که چهار، پنج سال سابقه حضور در منطقه داشتند و همین امر ایجاب می کرد که مثل خانه خود، نسبت به آغاز بهار و جشن نوروز بی توجه نباشند.

سنگر تکانی

مراسم نوروز در جبهه به هر نحو ممکن اجرا می شد. تهیه شیرینی و کمپوت و میوه از شهر و آوردن آن به خط اول و خواندن شعر و شوخی و وقت خوش کردن با یکدیگر، گستردن سفره عید و نوکردن زیرانداز و لو در تبدیل گونی به پتو، برگزاری مراسم عید حتی در ساختمان نیمه مخروبه در شهری خالی از سکنه و بدون برق و آب و تزئین در و دیوار و تهیه تنگ ماهی و انداختن قورباغه درون آب! و بالاخره دست برداشتن از دفاع و دست به قبضه سلاح نبردن مگر از روی ناچاری و به ناگزیر و چیدن گل و گیاه صحرایی و آوردن باغ و بهار به سنگر و سوله و ریختن اشک در فراق یاران یکدل از دیگر آداب عید نوروز در میان رزمندگان در هشت سال دفاع مقدس بود.

 سفره هفت سین

بچه ها تحویل سال

یادش بخیر شملچه

چیده بودیم تو سفره

سربند و یک سر نیزه

بچه ها خیلی گشتن

تو جبهه سیب نداشتیم

بجای سیب تو سفره

کمپوتشو گذاشتیم

تو اون سفره گذاشتیم

یه کاسه سکه و سنگ

سمبه بجای سنجد

یه سفره رنگارنگ

اما یه سین کم اومد

همه تو فکری رفتیم

مصمم و با خنده

همه یک صدا گفتیم

بجای هفتمین سین

تو سفره سر میزاریم

سر کمه؛ هرچی داریم

پای رهبر میزاریم

http://qafeleh.ir/Files/44.jpg

 

http://topgoal.persiangig.com/Yad-e-Yaran/TAHVIL SAL.jpg



نظرات 1 | 11:47 AM دوشنبه، 14 فروردین هزار و سیصد و نود و یک | نويسنده: سید حسن مهریانپور | موضوع: عمومی

دیو چو بیرون رود فرشته درآید/رهبر محبوب من از سفر آید

 
بوی گل سوسن و یاسمن آید
جان ز تن رفتگان سوی تن آید
رهبر محبوب من از سفر آید
دیو چو بیرون رود فرشته در آید!

 

دیدی که سحر از پی شب، در راه است      دیدی که دوام شب بسی کوتاه است





فاصله شب تاریک حکومت طاغوت، تا صبح روشن فجر صادق انقلاب،ده روز خدایی بود، شبهایش همه شب قدر، آری ... «دهه فجر»
پس از آن ده روز، سپیده «روشن جمهوری اسلامی‏» دمید.
«کلمه‏الله‏» بر فراز زمان جای گرفت و آن روز بزرگ، یکی دیگراز «ایام الله‏» ماندگار تاریخ شد.
کاخ‏هایی که به قیمت ویرانی کوخ‏ها برپا شده بود، به دست کوخ‏نشینان سقوط کرد و محشری عظیم از اراده مومنان مصمم و مشیت‏ تحول آفرین خدا پدید آمد. دیو گریخته بود که فرشته در آمد
....


دهه مبارک فجر بر فجر افرینان مبارکباد

 



نظرات 1 | 9:47 PM سه شنبه، 11 بهمن هزار و سیصد و نود | نويسنده: سید حسن مهریانپور | موضوع: عمومی

سالروز رحلت پیامبر گرامی اسلام(ص) وامام حسن مجتبی (ع) تسلیت باد

 

رحلت اندوهبار نبی مکرم اسلام حضرت محمد (ص) و شهادت غمبار دومین امام شیعیان و آزادگان جهان، حضرت امام حسن مجتبی (ع) بر همه پویندگان راه آن بزرگواران تسلیت باد




چرا چشمت پر اشک و سینه ات پر آه می باشد

مخور غصه پس از من عمر تو کوتاه می باشد

مسوزان قلب بابا را چنین ناله مزن زهرا

که شاد از ناله تو دشمن گمراه می باشد

علی را کرده ام مأمور صبر و تو کنارش باش

پس از من روز های بی کسی در راه می باشد

سپر بهر علی شو وقت آتش سوزی خانه

بدان که قتلگاه تو همین در گاه می باشد

همین که می زند زخم زبان بر من به پیش تو

تو را بعد پدر در کوچه سد راه می باشد

بلرزاند مرا در قبر تا بر تو زند سیلی

که از مهری که من دارم به تو آگاه می باشد
 



نظرات 1 | 10:41 PM جمعه، 30 دی هزار و سیصد و نود | نويسنده: سید حسن مهریانپور | موضوع: عمومی

سوال کلیدی شاه از حسین علایی!

 

وقتی کسی چشمش را می‌بندد و ساختار معیوب، استکباری، استبدادی، کودتایی، نامشروع و غیر مردمی رژیم پهلوی را با جمهوری اسلامی مقایسه می‌کند، یعنی کور است. حالا اسمش نخبه باشد، یا غیر نخبه. سردار باشد یا غیر سردار.

نامه‌ی حسین علایی، پندنامه نیست، وارونه کردن تاریخ است. من فقط از این ناراحت نیستم که حسین علایی به محمد نوری‌زاد لبیک گفته (هرچند هم‌نشینی و همفکری با نوری‌زاد، خودش نشان دهنده‌ی سطح شعور آدم‌هاست!) ولی بدتر از همه این است که علایی رسما دارد تاریخ انقلاب را تحریف می‌کند. حتی دروغ می‌گوید.

 او برای مستند کردن نامه‌ی خود و برای اینکه شبیه‌سازی‌های مسخره‌اش بین جمهوری اسلامی و رژیم پهلوی، مو به مو واقعی به نظر برسد، کل مبارزات سیاسی، انقلابی و مکتبی امام خمینی و مردم ایران را با نظام شاهنشاهی تا حد یک اعتراض ساده‌ی خیابانی (آن هم از نوع اغتشاشات فتنه سال ۸۸) پایین می‌آورد و به صراحت ادعا می‌کند که اگر شاه مثلا مانع حضور مردم در مجالس ترحیم فرزند امام خمینی نمی‌شد، مشکلی برای حکومتش پیش نمی‌‌آمد!

یعنی طبق منطق حسین علایی اشتباه شاه فقط همین بود که به اعتراض خیابانی مردم (مثلا اعتراض به نتیجه انتخابات!) مجوز نداد که اگر مجوز می‌داد، مشروعیت حکومتش حل می‌شد. امام هم راضی می‌شد! شاید هم پیام تشکر و قدردانی برای شاه می‌فرستاد!

این ادعای کاریکاتوری (که در حقیقت تلاشی برای شبیه سازی فتنه‌ی سبز با انقلاب اسلامی است) در حالی مطرح می‌شود که امام خمینی از سال ۴۲ مستقیما شاه را نشانه گرفته و جهت و حرکت انقلاب را به سمت سرنگونی شخص شاه و اصل و اساس حکومت پهلوی قرار داده بود، آن وقت حسین علایی مدعی شده است که تا سال ۵۶ مردم به مامورین دولتی و در نهایت دولت وقت اعتراض داشته‌اند!

به نظر من بهتر بود جناب علایی به جای طرح این سوالات خیالی، فقط یک سوال اصلی و مهم را از طرف اعلی‌حضرت همایونی می‌پرسیدند و خیال خودشان را هم راحت می‌کردند:

«اگر من از همان روز اول با کودتای غربی‌ها به قدرت نمی‌رسیدم و حکومت را به خود مردم واگذار می‌کردم، سرنوشت بهتری در انتظارم نبود؟ اصلا نوبت به سوالات خیالی آقای علایی می‌رسید؟!»

بدیهی است که عقده‌ها بلایی بر سر آدم می‌آورد که او روز روشن، واقعیات تاریخی را هم زیر سوال می‌برد. نه فقط واقعیات تاریخی ۵۰ سال اخیر، که حتی واقعیات همین دو سال گذشته را هم. عقده ها انصاف آدم را لکه‌دار می‌کند. طبعا وقتی انصاف نباشد، نه سوالی درباره‌ی قانون‌شکنی «دوستان» مطرح می‌شود، نه درباره‌ی دهن‌کجی «بزرگان» به رای و انتخاب مردم و نه درباره پشتیبانی مادی، معنوی و تبلیغاتی «دشمنان»

البته رعایت انصاف از بعضی آدم‌ها انتظار زیادی است. اگر انصافی در کار بود، حسین علایی هرگز به بهانه‌ی قیام ۱۹ دی (که در اعتراض به اهانت روزنامه اطلاعات به امام خمینی بود) جمهوری اسلامی را با رژیم شاهنشاهی آن‌هم در روزنامه‌ی اطلاعات مقایسه نمی‌کرد!

چه شباهت جالبی که روزنامه اطلاعات در هر دو حکومت، به انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی حمله می‌کند! فاعتبروا یا اولی الابصار…



نظرات 1 | 10:36 PM یکشنبه، 25 دی هزار و سیصد و نود | نويسنده: سید حسن مهریانپور | موضوع: عمومی
صفحه ی نخست
پست الکترونیک

عجيب روزگاريست ‍، شيطان فرياد ميزند: ادم پيدا كنيد سجده خواهم كرد
(163) عمومی
(162) سید حسن مهریانپور
1 2 3 4 5 6 »
رمضان امد
آپلود عکس
ذهن زیبا
نفس
مطالب جالب وخواندنی
کلوپ
کسب درامد
حرف های پنهونی
کلیپدونی
بسیج ماندگار
پايگاه تفريحي جذاب
سايت سينمايي
جامعه مجازي ايرانيان
پروازروح در تاریکی
فروشگاه اینترنتی
بانوی هفت اقلیم
شهر من گله دار
بچه هیئتی ها
رز وحشی
محرم 90
شازده کوچولو
::خدمات وبلاگ نویسان::
طراحی سایت ، هاست و دامنه

نام:  
ايميل:

اضافه حذف

بازديد هاي امروز : 4
بازديد هاي ديروز : 13
بازديد هاي اين ماه : 222
كل مطالب : 186
كل بازديد ها : 31057
ايجاد صفحه : 0.3125 ثانيه
سرویس وبلاگ نویسی فارسی
----------------------------------

RSS
Powered by IRANBLOG.COM
قدرت گرفته از ایران بلاگ

تمامی حقوق مادی و معنوی این وبلاگ محفوظ می باشد.